خرید بک لینک

سامان ساردویی

آقای "سامان ساردویی"، شاعر کرمانی، زاده‌ی شهرستان جیرفت است.

سامان ساردویی

شعرهای سامان، مضامینی اجتماعی، تغزلی دارند. زبان شعرش به سمت سادگی تمایل دارد و از مشخصه‌های این اشعار او، تصویرها مخیل و آشنایی‌زدایی‌ست، که شاعر به کرات از آن بهره برده است. استفاده از عناصر زادبومی از دیگر نکات ممیزه‌ اشعار او به شمار می‌آید.
از وی چند کتاب شعر از جمله مجموعه‌های زیر چاپ و ارائه شده است.
- مرگ تنها حقی است که خورده نمی‌شود
- صبح‌های بداخلاق
- برای چکمه‌هایم گِل درست می‌کنم
و...


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
نشسته‌ام تا مترو صدایم بزند
ایستگاه بعد...
ایستگاه بعد...
تا برسم ترمینالِ جنوب
آه جنوب خشکیده
جنوب تفتیده
دیگر کدام نخل تو را فریاد بزند
دیگر کدام رودخانه آواز آب دارد
نشسته‌ام
مترو صدایم می‌زند
خیلی جمعیت آمده
تو مرا بغل می‌کنی
تو اولین زنی هستی که بغلم می‌کنی
می‌خواهم بگویم: "دوستت دارم"
می‌خواهم بگویم: "بهم دلگرمی می‌دهی"
اما
دلم جنوب است.

(۲)
در تپه‌هایِ ماسه‌ی زابل
رستم‌هایِ روحم را
دَفن کرده‌ام
به جیرفت که برگشتم
شهری سوخته
از تَلِ خاکستر آرزوهایم بودم
مردی سرگردان و خدنگِ چشم‌ها

زبانِ حقیقت متنفر کننده است
زبانی که از دروغ‌هایِ سبز خشکیده

از تپه‌هایِ زابل
تا تپه‌هایِ جیرفت
آوازِ بلوچ
عاشقِ شلیک است
و انگشت من
به جایِ حلقه‌ی تو
به ماشه‌ی اسلحه‌ها مِهر بسته
و دستانِ من
بویِ مخدر و سوخت و کالا و خون گرفته‌اند!

شهری سوخته‌ام
تپه‌ای باستانی‌ام
مردی که وطن‌اش را قاچاق کرده
مردی که سلول‌هایِ زندان
به سرنوشت‌اش می‌خندند!.

(۳)
زمان را
به گذشته هُل می‌دهم
تا گل‌های کُنار
همان جایی که هنوز
دست‌های بیابان
به لانه‌ی کِمَنزیل‌ها* نرسیده بود
زمان را هُل می‌دهم
تا بگویم
دل جازموریان را نشکنید...
--------
*کَمَنزیل: نام پرنده‌ای بومی

(۴)
کفّاش، امیدش را می‌دوزد
خیاط لبخندش را
و نانوا خمیر می‌کند اندوهش را
و جگرکی کباب می‌کند جگرش را
شهر پر از کودکانی‌ست
که پیاده‌روها را
آغوشِ مادرانِ خویش خطاب می‌کنند
شهر از تنهایی آبستن است
از نگاه رهگذران می‌شود فهمید
که در تلاشِ فراموش کردنِ
راه خانه‌هاشان هستند
شهر هر شب،
از صدای کلاغان گرسنه بیدار است
از ماتمی که قدم زنان
حیاط‌های خانه‌ها را
از روز آینده می‌ترساند.

(۵)
بوسه‌ای با من قهر است
حالا می‌توانم بگویم
جهان، تف سر بالاست!.

(۶)
پرنده‌ای
خودش را
به میله‌ها می‌کوبید
و آزادی را
با نوک خونی‌اش
صدا می‌زد
پرنده‌ای
که تصورش این بود
آسمان را
به قفس انداخته‌اند.

(۷)
غم‌هایش را
در جامه‌دانِ رفتن می‌چید
خانه!

(۸)
کفشی نو می‌شوم
می‌روم
محله‌ای فقیرنشین
تا کودکی مرا
بغل کند و
پا برهنه بدود
و اشک شوق بریزد.

(۹)
بدونِ چتر و باران هم می‌شود
عاشق شد
این را
ریزگردهایِ سیستان
به من آموختند.

(۱۰)
قصه‌ای خُشک
بر زبانِ قدم‌ها، بادها، رودها...
برگِ پاییزِ شاخه‌ها.

(۱۱)
رویِ زخم‌هایِ دوست داشتن‌ام
حسِ دوست نداشتن‌ات می‌آید
حسرت می‌گذارد!.

(۱۲)
آهِ از سکوت گریخته‌ام
شوقِ عشق
در میانِ همهمه‌هایِ ذهن

(۱۳)
دریا دلم را صدا می‌زند
عروس‌هایش دارند
پیر می‌شوند.

(۱۴)
کاش مورچه بودم
و تو خواب
و تو حسی که به فکرم نمی‌رسید.

(۱۵)
درختان کشته می‌شوند
ساختمان‌ها متولد
حس و عقل!

(۱۶)
توجه‌ام
به گریه افتاده
لبخند نگاه‌ات
به اخم رسیده.

گردآوری و نگارش:
#زانا_کوردستانی


فایل pdf:

برچسب: نویسنده: علی جلالی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 12:50

صفحه بندی